اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان تیه ی طلا pdf

  • ۵۰

دانلود رمان تیه ی طلا pdf

طلا حال غریبی داشت.حتی میترسید بلند نفس بکشد مبادا اشکش سرازیر شود.مات و مبهوت دوروبرش را نگاه می کرد که دستی دور بازوش حلقه شد. تند سرش را برگرداند. چشم هایش از نگرانی دو دو می

زد.لحظه ای از ذهنش گذشت.یعنی این همون پدریه که سالها منتظرش بودم؟

و همان وقت صدای گرم و صمیمی خسرو او را از ورطه ی افکارش بیرون کشید .

میترسی بابا نه؟ می دونم دخترم. اولش تا میای عادت کنی یکم سخته .ولی زودتر از اونی که فکرشو بکنی همه چی برات جا می افته .

دختر جوان که مژه های بلند و برگشته اش نمناک شده بود . به چهره ی تکیده و چشمهای قرمز مرد دقیق شد و با تردید پرسید: شما فکر

 می کنید من می تونم جای خالی تیام رو براتون پر کنم؟

گوش کن طلا !تو همیشه جای خودت رو تو دل من داری. درست مثل تیام. این بدشانسی من بوده که نتونستم هر دوی شما رو باهم داشته باشم.حالا اگه ازت خواستم نقش تیام رو بازی

کنی

واسه خاطر خودم نیست. به خاطر ناهیده.اگه بدونی چه قدر شبیه خواهرتی بهمون صداهمون صورت.همون چشمهای قشنگ.حتی وقتی بغلت می کنم

 

بوی تیام رو میدی.پس دیگه از چی میترسی؟

صدای طلا مثل صدای خسرو پر از بغض بود. اما آخه...آخه...من و اون خیلی با هم فرق داریم.تیام این جا بزرگ شده بود. تو این خونه.تو ناز و نعمت.کنار پدر و مادر مهربونی که از هیچ کاری براش دریغ نداشتن.اما من چی؟ نه پدرینه مادری۔ عین یه بچه یتیم میون ایل بزرگ شدم. اون یه خانم بود و من..نه.نمی تونم.نمی شه. شک ندارم به ساعت نکشیده همه می فهمند. تو رو خدا رحم

کنین

 

 

 

نترس بابا شاید سخت باشه ولی غیر ممکن نیست. ما هنوز خیلی وقت داریم و تو هم خیلی زرنگ و باهوشی. منو تو باید هر کاری از دستمون برمی آد بکنیم. جوری که هیچکس بویی نبره . باید بتونیم.اگه نه.همه چیز به باد میره.باور کن.تا قبل اینکه تو رو پیدا کنم. فکر می کردم خدا به من غضب کرده اما حالا احساس میکنم منو بخشیده و در رحمتش رو به روم باز کرده پس حتما باز هم کمکم می کنه.بیا امشب جز

 

برای همه چیز و همه کار وقت داریم. باشه؟

 

طلا سرش را به سینه ی گرم و مهربان خسرو چسباند.پلکهایش را به هم فشرد و با صدای شکسته ای گفت:باشه هرچی شما بگین مثل همیشه آفتاب نزده از خواب بیدار شد. کمی بی هدف میان اتاق شیک و مجلل پرسه زد. در کمد دیواری را باز کرد و داخلش سرک کشید اما

حضورش در آن اتاق شرمنده بود. خودش را به چشم مهمان ناخوانده ای میدید که جای صاحب خانه را غصب کرده.بی حوصله کنار پنجره ایستاد . حتی منظره ی کوه دماوند با آن همه اقتدار برایش جذابیتی نداشت. خودش را روی تخت

 

 

 

انداخت و غرق فکر به سقف خیره شد و باز بی قرار وکلافه از جا بلند شد.جلوی کتابخانه ایستادو نگاه سرسری به کتابها انداخت.با سر انگشت روی کتابها خط کشید ولی بی حوصله این کار را هم رها کرد. فکر کرد برای وقت گذرانی موهایش را مرتب کند. پشت میز آرایش نشست و به آینه چشم دوخت. از خودش پرسید: )موهای کدام یکی را باید شونه کنم.طلا یا تیام؟ (با چشم دنبال شانه گشت.روی میز پر از وسایل گران قیمت آرایشی بود.) وسایل شخصی تیام.(از این فکر تیره ی پشتش لرزید.طوری که مرتب کردن موها از یادش رفت. آرنجش را به میز تکیه داد و شقیقه هایش را محکم چسبید. نفهمید چه قدر گذشت که

تقه ای به در خورد.سرش را بلند کرد. پدرش میان چارچوب در ایستاده بود: )به بهاببین چه دختر سحرخیزی دارم. فکر نمی کردم به این زودی بیدار شی.چرا نیومدی بیرون؟(

سلام صبح بخیر علیک سلام خانوم خانوما.پاشو بیا بیرون که بابات از گرسنگی ضعف کرده.ببینم میونت با نیمرو چطوره؟ میدونی نیمروهای من حرف نداره . طلا بی چون و چرا دنبال پدرش راه افتاد و با کم رویی گفت: اجازه بدین خودم صبحونه رو آماده کنم. آخه نمیشه که من بی کار بشینم و شما ...

 

ای بابا. این کار همیشگی منه.تازه اون وقتا باید کلی هم ناز تیام رومی کشیدم بلکه یه لقمه می ذاشت دهنش . باشه ولی بذارین امروز من نیمرو درست

 

کنم. آخه این طوری سرم گرم می شه آقا . خسرو تند به طرفش برگشت و با تعجب تکرار کرد) آقا؟ (بعد لبخندی زد و به شوخی گفت :اگه چی کار کنم یادت می مونه که من

پدر تم؟ |

طلا با سادگی جواب داد:ببخشید. از بس همش همه رو آقا صدا کردم تکیه کلامم شده. . میدونم. چند بار که صدام کنی یادت می مونه بهم بگی بابا۔

 

چشم. میگم.به جاش شما هم بذارین صبحونه رو من درست کنم. بعد با شیطنت اضافه کرد:اگه نه ممکنه بد جور الوس بشم! صدای خندان و پر از شوق خسرو بلند شد.این طور که پیش میره میترسم به جای این که تو رو لوس کنم خودم لوس بشم.ولی باشه هرچی تو بگی۔ و طلا فرز و چابک همه چیز را آماده کرد. بعد از صبحانه خسرو با مهربانی پرسید:نمی خوای چیزی بپرسی؟ طلا بی معطلی گفت:معلومه که میخوام. اتفاقا خیلی چیزهارو دلم میخواد بدونم.فقط میترسم

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی