اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رایگان رمان شام مهتاب به صورت Pdf

  • ۲۹۰

  دانلود رایگان رمان شام مهتاب به صورت Pdf

دانلود رایگان رمان شام مهتاب به صورت Pdf

چند روزی است که خودم را در اتاق زیر شیروانی حبس کرده ام تنها صدایی که مونس تنهایی ام است صدای باران و امواج خروشان دریاست که عجولانه خود را به کناره های ساحل میرساند و دوباره سرگردان و ناامید باز میگردد. 

هرروز عصر حول و حوش این ساعت در کناره ی ساحل قدم میزنم و خاطرات گذشته را بارها و بارها مرور میکنم . خاطراتی که برای فرار از آنها به اینجا پناه آورده ام تا شاید بتوانم فراموششان کنم. 

ده سال زندگی ؛ که با باورهای خود آن را قبول کردم و سالها سعی و تلاش کردم که آن را با چنگ و دندان نگه دارم ؛ ولی بی فایده بود ؛ مانند گشتن به دور دایره ای که سرانجام به جای اول میرسم . بارها سعی کردم در این دریای متلاطم خودم را به دست امواج بسپارم ولی امید به خدا مرا از این کار باز داشت و آخر تصمیم گرفتم برای همیشه به جایی پناه ببرم که احساس آرامش میکردم ؛ به اتاق زیر شیروانی که دریای خزر را به همه ی ابهت و زیبایی ؛ میتوان از دریچه ی کوچکش دید . به جایی که به خودم تعلق دارد و کسی نیست که به من امر و نهی کند و فقط و فقط برای خودم زندگی کنم ؛ بدون آقا بالا سر. 

ده سال زندگی ام تباه شد ؛ به جهنم ؛ شد که شد . ای کاش خاطراتش دست از سرم برمیداشت و لحظه ای میتوانستم آنها را فراموش کنم . حتی این ویلا هم سراسر خاطرات گذشته را در ذهنم زنده میکند ؛ از اسباب و اثاثیه گرفته تا در و دیوارها . شاید تنها جایی که از گزند خاطراتم در امان بوده همین اتاق زیر شیروانی است ؛ که از دوران کودکی یادی از آن نکرده ام. 

زندگی ام مدتهاست که تکرار و تکرار است . هر روز صبح بی برنامه از خواب بیدار میشوم و بدون خوردن صبحانه ؛ مشغول خواندن کتاب میشوم . آنقدر کتاب همراه آورده ام که شاید اگر یک سال هم اینجا بمانم ؛ باز هم کتابی برای خواندن داشته باشم. ظهر ناهاری را که بی بی آماده کرده ؛ با بی اشتهایی میخورم و دوباره شروع به خواندن میکنم . حدود ساعت چهارو نیم از زندان تنهایی بیرون می آیم و در ساحل زیبای دریای خزر شروع به قدم زدن میکنم . یک ساعت؛ دو ساعت و گاهی اوقات سه ساعت ؛ بدون مقصد راهی را می روم و بی هدف باز میگردم و گاهی بر صخره ای می نشینم و به دریا خیره میشوم و آن چنان در افکارم غوطه ور میشوم که صدای بی بی خانم بلند میشود « مهتاب ؛ مهتاب هوا تاریک شده نمیخواهی برگردی » و همچنان که زیر لب غرغر میکند دور

میشود. 

وقتی به ویلا میرسم میز شام آماده است . به همراه بی بی مشغول خوردن شام می شویم ؛ او هم از موقعیت استفاده میکند و خبرهای روز را به اطلاعم می رساند: 

ـ مادرت زنگ زد ؛ نگران حالت بود پدرت هم خواست که باهاش تماس بگیری و بعد شروع میکند به نصیحت کردن: 

ـ دختر این چه زندگی است که برای خودت ساخته ای ؟ بیست و هشت بهار از زندگی ات نگذشته اما آنقدر غم و رنج در صورتت نمایان است که در صورت من که جای مادربزرگت هستم یکی اش هم نمی تونی پیدا کنی . میدونم بهت خیلی سخت گذشته .

هرکس به نوعی در بدبختی ات سهیم بوده ؛ ولی هیچ کس فکر نمیکرد به اینجا کشیده شود ؛ حالا هم دیر نشده ؛ تو هنوز جوانی ؛ زندگی را از نو بساز ؛ اما اینبار با فکر و تعقل ؛ از اینکه گوشه ی اتاق خودت را حبس کنی و هر روز برنامه ی روز قبل را تکرار کنی هیچ چیز عایدت نمیشه ، سعی کن گذشته را فراموش کنی ؛ میدونم مادر؛ سخته ؛ خیلی سخته که آدم ده سال از زندگی اش را که پراز خاطرات ریز و درشت بوده ؛ به فراموشی بسپاره ؛ اما با توکل به خدا همه چیز درست میشه . فقط سعی کن از تجربیاتت خوب استفاده کنی. 

گاهی اوقات بدون دادن جوابی از پای میز بلند میشوم و به اتاقم میروم و آنقدر در تخت خوابم گریه میکنم که بی حال و بی رمق به خواب میروم وگاهی با اعصابی داغان سر او فریاد میزنم ؛ اما نمیدونم چی شد که چند شب پیش حرفهایش به دلم نشست . درحالیکه اشک گوشه ی چشمانم حلقه زده بود ؛ گفتم :« بی بی ؛ باور کن نمیتونم فراموش کنم . احتیاج به زمان دارم ؛ زمانی طولانی . شما از چیزی اطلاع ندارید . هر چی شنیدید از این و آن بوده . نمیدونید این سالها چه برمن گذشت . همه و همه دست به دست هم دادند تا زندگی مرا تباه کنند و بدبختانه همه فکر میکردند در حق من محبت میکنند . هرکس به نوعی و از دید خود . بهتره داستان زندگی ام را از زبان خودم بشنوی و بعد قضاوت کنی . اگر خسته نیستید ؛ بنشینید تا برایتان تعریف کنم که چه به من گذشت» . 

درحالیکه سینی چای را روی میز می گذاشت گفت : « نه عزیزم ؛ خسته نیستم فقط نمیخواهم باعث ناراحتی ات شوم» . 

گفتم : « برعکس ؛ دلم میخواهد عقده دل را خالی کنم و حرفهایی را که سالها در آن نگه داشته ام بیرون بریزم تا شاید سبک شوم .

نمیدونم از کجا شروع کنم ؛ اولین صحنه ای که در ذهنم مجسم میشود» ... 

ـ پدر من نمیتونم عقیده ی شما را قبول کنم ؛ من بره نیستم که شما هر طور دلتون خواست باهام رفتار کنید ؛ من یک انسان هستم و حق زندگی دارم. 

ـ آخه مگر چی کم داری که اینقدر ناسپاس و ناشکری ؟

ـ آزادی ؛ آزادی کم دارم . ازاینکه نمیتوانم برای خودم تصمیم بگیرم ؛ برای آینده ام برنامه ریزی کنم و حتی کوچک ترین خواسته ام نادیده گرفته میشود ؛ احساس حقارت میکنم. 

ـ یعنی بگذارم هرکاری دلت خواست انجام دهی ؛ آبروی چندین ساله ام را به دست تو نیم وجبی بدهم تا مرا به خاک سیاه بنشانی .

آخه دختر تو چت شده ؛ مگر ماهان خواهرت نیست ؟ چطور او تمام شرایطی را که برای تو سخت و دشوار است با رضا و رغبت پذیرفت و با سربلندی به خانه بخت رفت و از زندگی اش هم بسیار راضی است. 

ـ خواسته های هرکس با دیگری متفاوت است ؛ من نمیتوانم مثل اون باشم . بابا چنددفعه بگم من از چادر بدم می آید ؛ مگر حتما چادر حجاب کامله ؛ خب با مقنعه هم میشه پوشیده بود . آیا تا به حال از من خطایی دیده اید ؟ پس چرا اصرار دارید با چادر به مدرسه بروم. 

پدر درحالیکه لحظه به لحظه عصبانیتش بیشتر میشد گفت : « از تو خطایی ندیدم . اما آبرویم چی ! حالا توی در و همسایه و قوم و خویش بپیچه که دختر سهامی بی حجاب شده و صد تا حرف دیگر» . 

دلم نمیخواست کار به عصبانیت کشیده شود . برای همین به آرامی گفتم : « پدر! شما که مرد تحصیل کرده ای هستید و سالهای زیادی را خارج از ایران گذرانده اید ؛ چرا باید طرز فکرتان اینقدر تغییر کرده باشد . مگر خودتان جوان نبودید واین دوران را پشت سرنگذاشته اید» . 

بالاخره پدر عصبانی شد و فریاد کشید : « غلط کردم ؛ بابا غلط کردم . اونموقع نفهم بودم ! راضی شدی ؟ حالا هربار این موضوع را بکش به رخ من ، تو آخر مرا دق مرگ میکنی . به خدا همه گرفتاری ها یه طرف ؛ اذیت های تو هم یه طرف . خب توهم مثل همه باش . خودت را با زندگی وفق بده . بالا بری پایین بیای ؛ باید با چادر به مدرسه بری . یا میتونی اصلا نری ! هر کدام راحت تری انتخاب کن . از فردا صبح هم راننده بی راننده خودم می برم و می آرمت» . 

در جواب حرف غیرمنطقی چه میتوانستم بگویم . ناامیدانه به سمت اتاقم رفتم و در را محکم به هم کوبیدم. 

من و پدر ؛ کم وبیش ؛ هفته ای یکی دوبار با هم مشاجره داشتیم و بدون اینکه یکدیگر را بتوانیم قانع کنیم با دلخوری از هم جدا می شدیم . پدر میدانست که تنها دلخوشی ام در زندگی ؛ مدرسه رفتن است . برای همین ؛ وقتی کم می آورد ؛ مدرسه رفتن را قدغن میکرد . من هم که عاشق درس و مدرسه بودم سکوت میکردم. 

تنها ساعاتی که احساس راحتی میکردم و به خودم تعلق داشت ؛ همان لحظات مدرسه بود ؛ از درس خواندن لذت میبردم . ازاینکه زنگ تفریح با دوستانم ؛ در حیاط مدرسه بر روی نیمکتی زیر درخت بید مجنون بنشینیم و حرف بزنیم ؛ احساس خوبی داشتم بچه ها از چیزهایی سخن می گفتند که کوچک ترین اطلاعی از آنها نداشتم ؛ یک پخمه به تمام عیار بودم. 

وقتی بچه ها ؛ با آب و تاب ؛ از مهمانی های دوستانه و رفت و آمدشان تعریف میکردند ؛ وقتی درباره ی نوارهای غیرمجاز موسیقی صحبت میکردند که حتی اسم خواننده اش هم به گوش من نرسیده بود ؛ وقتی از لباسهایی تعریف میکردند که تازه مد شده بود ؛ وقتی باهم قرار میگذاشتند که عصر در خانه یکی از آنها جمع شوند ؛ یا به کافی شاپ بروند ؛ منکه از همه این خوشی ها محروم بودم ؛ آه حسرت بر دلم مینشست و با بی صبری منتظر روز بعد میشدم که به مدرسه بروم و برایم تعریف کنند ؛ چه کرده اند و بر آنها چه گذشته است. 

دوستانم همه دختران پاک و نجیبی بودند که دست از پا خطا نمیکردند ؛ بچه های درس خوان و زرنگی که به گردش و تفریحشان هم می رسیدند و من حسرت لحظه ای با آنها بودن بر دلم مانده بود. 

پدر ؛ به قول خودش ؛ هیچ چیز برای ما کم نگذاشته بود ؛ لوکس ترین و جدیدترین وسایل درخانه ی ما وجود داشت ؛ هرچیزی که میخواستیم مهیا بود . بهترین سیستم های صوتی ؛ کامپیوتر و لوازم زندگی ؛ اما چه استفاده ای میتوانستم از آنها ببرم ؟ هیچ ! حتی با دوستانم نمیتوانستم چت کنم . نوار و سی دی غیر مجاز که نعوذبالله . حتی از آهنگهای مجاز هم فقط آنهایی که پدر اجازه میداد ؛ مثل اصفهانی و افتخاری و چندتای دیگر در خانه داشتیم و تا دلتان بخواهد نوارهای نوحه خوانی و مداحی بود که به تعداد فراوان در خانه پیدا میشد و من زجر میکشیدم و روز به روز از دینی که پدر به زور در مغزم وارد کرده بود بیزار میشدم . خواهر بزرگترم « ماهان »، خیلی راحت این زندگی را پذیرفته بود و به قول پدر از زندگی اش کاملا رضایت داشت . همسر او هم یکی مثل پدر و حتی شاید به مراتب خشک تر از او بود . پدر همیشه ماهان را به رخ من می کشید ؛ او نمیخواست بپذیرد که همه مثل هم نیستند. 

مراسم خواستگاری از ماهان را هیچ وقت فراموش نمیکنم . مردها در سالن پذیرایی و خانمها در سالن نشیمن ؛ همه با چادرهای ضخیم مشکی که به سختی چشم هایشان را میشد دید ؛ نشسته بودند . تنها ماهان متمایز از دیگران با چادر سفید به روی مبلی آرام و ساکت نشسته بود او فقط چند لحظه توانست داماد را ببیند و بعد هم با صلوات ختم جلسه اعلام شد. 

وقتی بچه ها ؛ با آب و تاب ؛ از مهمانی های دوستانه و رفت و آمدشان تعریف میکردند ؛ وقتی درباره ی نوارهای غیرمجاز موسیقی صحبت میکردند که حتی اسم خواننده اش هم به گوش من نرسیده بود ؛ وقتی از لباسهایی تعریف میکردند که تازه مد شده بود ؛ وقتی باهم قرار میگذاشتند که عصر در خانه یکی از آنها جمع شوند ؛ یا به کافی شاپ بروند ؛ منکه از همه این خوشی ها محروم بودم ؛ آه حسرت بر دلم مینشست و با بی صبری منتظر روز بعد میشدم که به مدرسه بروم و برایم تعریف کنند ؛ چه کرده اند و بر آنها چه گذشته است. 

دوستانم همه دختران پاک و نجیبی بودند که دست از پا خطا نمیکردند ؛ بچه های درس خوان و زرنگی که به گردش و تفریحشان هم می رسیدند و من حسرت لحظه ای با آنها بودن بر دلم مانده بود

 

دانلود فایل

 

دانلود رمان حالم خوش نیست به صورت Pdf

 

دانلود رمان دلبران بهاره گندمی به صورت Pdf

 

دانلود رمان هوس باز من به صورت Pdf

 

دانلود رمان صدفی در طوفان به صورت Pdf

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی